درزی نیز در کوزه افتاد ...
درزی نیز در کوزه افتاد ...
«حکایت: در شهری مردی درزی بود، بر دروازۀ شهر دوکان داشتی، بر در گورستان و کوزه ای در میخی آویخته بود و هوسش آن بودی که هر جنازه ای که از در شهر بیرون بردندی وی سنگی در آن کوزه افکندی و هر ماهی حساب آن سنگها کردی که چند کس بیرون بردند و آن کوزه را تهی کردی و باز سنگ در همی افکندی، تا روزگاری برآمد، درزی نیز بمرد، مردی بطلب درزی آمد و خبر مرگ او نداشت، در دوکانش بسته دید، همسایۀ او را پرسید که این درزی کجاست که حاضر نیست؟ همسایه گفت که: درزی نیز در کوزه افتاد!». عنصرالمعالی، قابوس نامه، چاپ مطبعۀ مجلس، 1312 هجری شمسی، صص 40-41.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم شهریور ۱۴۰۲ ساعت 1:54 توسط دکتر ماشاءاله بناء نیاسری
|