ترجمۀ یک نمونه از تعبیرات غیراصطلاحی

ترجمۀ یک نمونه از تعبیرات غیراصطلاحی

پیش از این مفهوم «تعبیرات غیراصطلاحی» و رهنمودهای کلی در ترجمۀ این تعبیرات گفته شد. در اینجا، ترجمۀ یک نمونۀ دیگر از این تعبیرات با اقتباس از همان اثر می آید که مرجع آن نوشتار است. نخستین مثالی که ذیل تعبیر موردبحث درج شده، برگرفته از همان مرجع است، و مثال های بعدی حاصل تتبع خود ماست:

Have no idea:

You have no idea how difficult it is to live alone.

ترجمۀ تحت اللفظی: تو هیچ ایده ای نداری تنها زندگی کردن چقدر سخت است.

ترجمۀ پیشنهادی: تو چه می دانی تنها زندگی کردن چقدر سخت است.

Many contracts are drafted, wihtout the assistance of a lawyer, by businessmen who have no idea of what arbitration is, and who simply copy a clause from another contract. This means that a "bad" clause will circulate from contract to contract and sometimes become worse through additions made by inexprienced users.

ترجمۀ پیشنهادی: بسیاری از قراردادها توسط خود بازرگانان که چیزی از داوری نمی دانند، بدون کمکِ یک حقوقدان، و صرفاً با کپی برداشتن یک بند [داوری] از قرارداد دیگر تنظیم و نگاشته می شوند. این بدان معناست که یک بند [داوری] «بد» از قراردادی به قراردادی دیگر وارد می شود و دست به دست می چرخد، و گاه حتی به واسطۀ اضافات و تغییراتی که استفاده کنندگان بی تجربه در عبارات آن وارد می کنند، آن شرط [داوری] بد، از بد نیز بدتر می شود.

If American law students have no idea what a bank guaranty means, it hardly seems fair to require a non-lawyer to know its meaning.

ترجمۀ پیشنهادی: وقتی دانشجویان حقوق آمریکا نمی دانند معنای ضمانت نامۀ بانکی چیست، از انصاف به دور می نماید که انتظار داشته باشیم یک غیرحقوقدان معنای آن را بداند.

ترجمۀ یک نمونه از تعبیرات غیراصطلاحی

ترجمۀ یک نمونه از تعبیرات غیراصطلاحی

پیش از این مفهوم «تعبیرات غیراصطلاحی» و رهنمودهای کلی در ترجمۀ این اصطلاحات گفته شد. در اینجا، ترجمۀ یک نمونۀ دیگر از این تعبیرات خواهد آمد. یافتن اصلِ این تعبیر و مثال هایی که برای آن آورده ایم، حاصل تتبعات خود اینجانب است:

Just because ... doesn't follow that ...:

Why morally ought one obey the law? It cannot be morally right to obey the law merely because it is customary to obey it, since obviously customs can be irrational and evil. Just because something is usually done it does not follow that it ought to be done.

ترجمۀ پیشنهادی (1): پرسش این است که بلحاظ اخلاقی چرا باید از قانون اطاعت کرد؟ صرفاً بدان علت که اطاعت نمودن از قانون عرف است، نمی تواند گویای آن باشد که اطاعت از قانون بلحاظ اخلاقی حق هم هست، چه اینکه آشکار است عرف ها ممکن است غیرعقلایی و شر و مضر باشند. از صرف اینکه انجام چیزی معمول و عرف است، این نتیجه را نمی توان گرفت که پس آن چیز حق است و باید نیز انجام شود.

ترجمۀ پیشنهادی (2): پرسش این است که بلحاظ اخلاقی چرا باید از قانون اطلاعت کرد؟ صرفاً بدان علت که اطاعت نمودن از قانون عرف است، نمی تواند گویای آن باشد که اطاعت از قانون بلحاظ اخلاقی حق هم هست، چه اینکه آشکار است عرف ها ممکن است غیرعقلایی و شر و مضر باشند. فقط بدان علت که انجام چیزی معمول و عرف است، این نتیجه را حاصل نمی دهد که پس آن چیز حق است و باید نیز انجام شود.

ترجمۀ پیشنهادی (3): پرسش این است که بلحاظ اخلاقی چرا باید از قانون اطاعت کرد؟ صرف این علت که اطاعت نمودن از قانون عرف است، نمی تواند گویای این معنا باشد که اطاعت از قانون بلحاظ اخلاقی حق هم هست، چه اینکه آشکار است عرف ها ممکن است غیرعقلایی و شر و مضر باشند. از صرف اینکه انجام چیزی معمول و عرف است، این نتیجه لازم نمی آید که پس آن چیز حق است و باید نیز انجام شود.

Just because in hard cases there may not be a unique outcome logically demanded by rules, it does not follow that just anything goes.

ترجمۀ پیشنهادی (1): صرف اینکه در دعاوی دشوار نتیجۀ واحد و منحصری را نمی توان حاصل کرد که مقتضای منطقی قواعد باشد، این نتیجه را لازم نمی آورد که در این گونه دعاوی هرچه پیش آید خوش آید، هیچ ضابطه و قاعده ای در کار نیست هرچه بادا باد! پس بیا هر کاری می خواهی بکنی بکن!

ترجمۀ پیشنهادی (2): از صرف اینکه در دعاوی دشوار نتیجۀ واحد و منحصری را نمی توان حاصل کرد که مقتضای منطقی قواعد باشد، این نتیجه را نمی توان گرفت که در این گونه دعاوی دستمان باز است هر کاری بخواهیم بکنیم، بی آنکه تابع ضابطه و قاعده ای باشیم.

ترجمۀ یک نمونه از تعبیرات غیراصطلاحی

ترجمۀ یک نمونه از تعابیر غیراصطلاحی

پیش از این مفهوم «تعابیر غیراصطلاحی» و رهنمودهای کلی در ترجمۀ این تعبیرات گفته شد. در اینجا، ترجمۀ یک نمونۀ دیگر از این تعبیرات با اقتباس از همان اثر می آید که مرجع آن نوشتار است. نخستین مثالی که در ذیل تعبیر موردبحث درج شده، برگرفته از همان مرجع است، و مثال های بعدی حاصل تتبع خود ماست:

Just because ... doesn't mean ...:

Just because it's the weekend doesn't mean there's no work to do!

ترجمۀ تحت اللفظی: چون تعطیلات پایان هفته است معنی اش این نیست که کاری برای انجام دادن نیست!

ترجمۀ پیشنهادی: چون تعطیلات پایان هفته است دلیلی ندارد که بیکار باشیم.

Just because a clause contains the word 'may', this does not invariably mean that the mode of service set out in the clause is faculative. Much depends upon the interpretation of the clause with the rest of the contract and the purpose of giving the notice.

ترجمۀ پیشنهادی (1): صرف اینکه بند قرارداد حاوی کلمۀ «می تواند» است، همواره بدین معنا نیست که نحوۀ ابلاغ اخطار مذکور در آن بند، اختیاری است. اختیاری بودن نحوۀ ابلاغ مذکور در آن بند، به مقدار زیادی به تفسیر آن بند قرارداد در کنار بقیۀ مفاد قرارداد و نیز هدف از دادن اخطار وابسته است.

ترجمۀ پیشنهادی (2): فقط بدان علت که یک بند قرارداد حاوی کلمۀ «می تواند» است، همواره بدین معنا نیست که نحوۀ ابلاغ مذکور در آن بند، اختیاری است. اختیاری بودن نحوۀ ابلاغ مذکور در آن بند، به مقدار زیادی به تفسیر آن بند در کنار بقیۀ مفاد قرارداد و نیز هدف از دادن اخطار وابسته است.

Just because an activity generates total benefits greater than costs, it does not authomatically mean that the government should provide funds for that activity. It may be that private benefits are sufficient to cove these costs. In which case, the private sector can be left alone to follow its best interests and in the process produce what is best for society (this is Adam Smith's "invisible hand" economic philosophy).

ترجمۀ پیشنهادی (1): صرف اینکه یک فعالیت فواید کل بیشتری از هزینۀ کل ایجاد می کند، به خودی خود بدان معنا نیست که دولت می بایست منابع مالی برای آن فعالیت فراهم کند و خود مشغول انجام آن شود. چه بسا منافع خصوصی آنقدر باشد که بتواند این هزینه ها را پوشش بدهد. در این صورت می توان بخش خصوصی را به حال خود گذاشت تا منافع و مصالح خود را دنبال کند، و در طیّ این فرایند آنچه را برای جامعه بهتر است، خلق نماید (این همان فلسفۀ اقتصادی «دست نامرئی» آدام اسمیت است).

ترجمۀ پیشنهادی (2): فقط بدین علت که یک فعالیت فواید کل بیشتری از هزینۀ کل ایجاد می کند، به خودی خود بدان معنا نیست که دولت می بایست منابع مالی آن فعالیت را فراهم کند و خود مشغول انجام آن شود. چه بسا منافع خصوصی آنقدر باشد که بتواند این هزینه ها را پوشش دهد. در این صورت می توان بخش خصوصی را به حال خود گذاشت تا منافع و مصالح خود را دنبال کند، و در طیّ این فرایند آنچه را برای جامعه بهتر است، خلق نماید (این همان فلسفۀ اقتصادی «دست نامرئی» آدام اسمیت است).

ادامه نوشته

ترجمۀ یک نمونه از تعبیرات غیراصطلاحی

ترجمۀ یک نمونه از تعبیرات غیراصطلاحی

پیش از این مفهوم «تعبیرات غیراصطلاحی» و رهنمودهای کلی در ترجمۀ این تعبیرات گفته شد. در اینجا، ترجمۀ یک نمونه از این تعبیرات با اقتباس از همان اثر می آید که مرجع آن نوشتار است. نخستین مثالی که ذیل تعبیر موردبحث درج شده، برگرفته از همان مرجع است، و مثال بعدی حاصل تتبع خود ماست:

As far/so far as someone is concerned; As far/so far as something is concerned; Where something is concerned:

So far as those big companies are concerned, we are just another little company that they can step on.

ترجمۀ تحت اللفظی: تا جایی که به آن شرکت های بزرگ مربوط می شود، ما یکی از آن شرکت های کوچکی هستیم که آنها می توانند زیرپایشان له کنند.

ترجمۀ پیشنهادی: از نظر آن شرکت های بزرگ، ما یکی از آن شرکت های کوچکی هستیم که می توانند زیرپایشان له کنند.

As far as the law is concerned, there is a presumption that where an amount is written in both formats, then it is the words that are assumed to be correct (on the assumption that it is easier to mis-type or write an amount as a figure), but it is no more than a presumption.

ترجمۀ تحت اللفظی: تا جایی که به قانون و قاعدۀ حقوقی ارتباط می یابد، أماره ای وجود دارد که هرجا یک مبلغ به هر دو شکل عدد و حروف نگاشته شده باشد، فرض می شود که مبلغ به حروف صحیح است (بنا به این فرض که نگارش مبلغ به عدد آسانتر است و احتمال ارتکاب سهو قلم در مورد عدد بیشتر)، اما باید دانست که تقدم مبلغ درج شده به حروف بر مبلغ درج شده به عدد در حد یک أماره بیش نیست و خلاف آن قابل اثبات است.

ترجمۀ پیشنهادی: از نظر قانون و قاعدۀ حقوقی، أماره ای وجود دارد که هرجا یک مبلغ به هر دو شکل عدد و حروف نگاشته شده باشد، فرض می شود که مبلغ به حروف صحیح است (بنا به این فرض که نگارش مبلغ به عدد آسانتر است و احتمال ارتکاب سهو قلم در مورد عدد بیشتر)، اما باید دانست که تقدم مبلغ درج شده به حروف بر مبلغ درج شده به عدد در حد یک أماره بیش نیست و خلاف آن قابل اثبات است.

ترجمۀ تعبیرات غیراصطلاحی

ترجمۀ تعبیرات غیراصطلاحی

«در هر زبان، چه در محاوره و چه در نوشتار، تعبیرات زیادی هستند که اهل زبان آنها را به صورت یک قالب واحد می آموزند و در موقعیت های معین بدون تغییر هم به کار می برند. معمولاً کسی که می خواهد زبان خارجی بیاموزد به او توصیه می شود هر چه می تواند از این تعبیرات ثابت یاد بگیرد؛ چون این تعبیرات اولاً واحدهای معنایی بزرگ تر از کلمه هستند و یادگیری آنها باعث سهولت در گفتن یا نوشتن می شود. اما دلیل دیگر، که مهم تر از دلیل اول است، این است که این تعبیرات بسیار رنگ و بوی زبان خارجی را دارند و به کار بردن آنها در نوشتار و گفتار به کلام گوینده یا نویسنده رنگ و بوی طبیعی آن زبان را می دهد. این تعبیرات که در گفتار و نوشتار اهل زبان بسیار متداولند در واقع شبیه اصطلاحات (idioms) هستند، با این تفاوت که در اصطلاحات معمولاً معنی از جمع معانی اجزا به دست نمی آید؛ اما در این تعبیرات معنی معمولاً از جمع معانی اجزا به دست می آید و استعاره یا تشبیهی در کار نیست. به این دلیل است که اینها را تعبیرات غیراصطلاحی می گوییم. [...] چنان که گفته شد، این تعبیرات غیراصطلاحی هستند و ترجمۀ تحت اللفظی آنها معنی را منتقل می کند، ولی چون این تعبیرات رنگ و بوی تند زبان مبدأ را دارند گاه انتقال آنها به طریق تحت اللفظی این رنگ و بو را منتقل می کند. خوشبختانه این تعبیرات به دلیل غیراصطلاحی بودن عموماً در زبان فارسی پذیرفتنی هستند، ولی تعداد زیادی از آنها هم هست که انتقالشان به عین لفظ، یا ابهام ایجاد می کند و یا چندان آشنا نیستند و گرته برداری به حساب می آیند. مترجم همیشه می تواند یا از تعبیرات مشابه آنها در زبان فارسی استفاده کند و یا مقصود نویسنده را به طریقی دیگر بیان کند. البته برخی از این تعبیرات هم متأسفانه به زبان فارسی وارد شده و در این زبان جاافتاده اند. [...] تعبیرات غیراصطلاحی ظاهری فریبنده دارند؛ به این معنی که چون از ترجمۀ تحت اللفظی آنها معنایی کم و بیش مشابه آنچه مدنظر متن اصلی بوده است استنباط می شود، مترجم در پی یافتن معادل آنها در زبان فارسی بر نمی آید؛ حال آنکه ترجمۀ تحت اللفظی لزوماً تعبیری متعارف و آشنا نیست و ای بسا که فارسی زبانان در موقعیت های مشابه این تعابیر را به صورت های دیگر بیان می کنند. در واقع ترجمۀ تعابیر غیراصطلاحی سنگ محکی است برای تشخیص مترجم کاردان از مترجم مبتدی و غیرحرفه ای». سمیۀ دل زنده روی، ترجمۀ تعبیرات غیراصطلاحی، فصلنامۀ مترجم، شمارۀ 73، بهار 1400 هجری شمسی، صص 107-108 و 111.

برخورد خلاقانۀ مترجم با جملات معترضۀ موجود در زبان انگلیسی

برخورد خلاقانۀ مترجم با جملات معترضۀ موجود در زبان انگلیسی

«یکی از دشواریهای کار مترجم، برخورد خلاقانه با جملات معترضۀ موجود در زبان انگلیسی و تغییر آنها به گونه ای است که ساختار زبان فارسی آن را برتابد. اصولاً در متون نظم و نثر گذشتۀ ما، کاربرد جملات معترضه نه تنها بسیار محدود بوده، بلکه آنجا هم که به کار می رفت غایتی خاص داشت. جملۀ معترضه معمولاً در مقام دعا (شیخ ما - قدس الله سره - را پرسیدند)، یا نفرین (پس عبیدالله بن زیاد - لعنة الله - بفرمود ...) و یا ابراز احساس فردی و شخصی به کار می رفت و بواقع می شد آن را از جمله و عبارت افکند. جملۀ معترضه اگر به قاعده و زیبا به کار می رفت به آن حشو ملیح می گفتند. همین اطلاق «حشو» بر جملۀ معترضه تا اندازه ای مبین شیوه برخورد گویندگان فارسی با جملۀ معترضه است. امروزه در ترجمه ها، جملات معترضه چنان نظم طبیعی جمله و ادای مقصود را آشفته می سازد که خواننده جز با صرف وقت و تأمل، قادر به درک عبارت نمی شود. به این عبارت پریشان بی شیرازۀ مترجم دقت کنیم: 45) «اما هر تأخیری که در شناخت عامه از هنر و هنرمند رخ می داد، بناچار این عقیدۀ جزیی را که امروز چنان می نماید که جای هیچ سؤالی در آن نیست، تقویت می کرد عقیده ای که بنابر آن مردم به طور خیلی ساده در مقامی نیستند که هنرمند واقعی را وقتی که قدم به عرصۀ ظهور می گذارد بشناسند و دریابند». (83) رفتاری که مترجم با جملات معترضه باید بکند این است که ابتدا آن بخش از عبارت را بیاورد که غرض اصلی نویسنده را افاده می کند و در نهایت، جمله یا جمله های معترضه را به عنوان جملۀ پایانی بیاورد یا مفاد آنها را به گونه ای خلاصه و به صورت ترکیبات و صفتها، شبه جمله های توضیحی و غیره در میان جملۀ اصلی بگنجاند؛ عبارت بالا را می توان چنین پیراسته کرد: هر گونه تأخیری در شناخت عامه از هنر و هنرمند، ضرورتاً این عقیدۀ جزئی را تقویت می کرد که گویا عوام در مقامی نیستند که به ارزش هنرمند پی برند؛ مفهومی که امروزه دیگر مصداق ندارد. 46) «هوش کودک چون شروع به رشد و تکامل می کند، نخست آسانتر به سوی رویدادهای مأنوس روزانه، که معمولاً که با زندگی خود او در ارتباط است، کشیده می شود». (97) که باید نوشت: هوش کودک در آغاز رشد و تکامل خود، بیش از همه به جهتی متمایل می شود که معمولاً با زندگی او پیوند دارد. در اینجا مترجم دو فعل را درست در کنار هم به کار برده و این نمود ناآگاهی از زبان مادری است. نمونه های بسیاری از کاربرد دو فعل در کنار هم در این ترجمه می توان آورد که گواهی بر آشفتگی جملات تواند بود (مثلاً صص 22 و 53)». جواد اسحاقیان، زبان ترجمه یا زبان یأجوج و مأجوج، فصلنامۀ مترجم، شماره های 21-22، بهار و تابستان 1375 هجری شمسی، ص 79.

جایگاه واقعی «را»ی مفعول

جایگاه واقعی «را»ی مفعول

«یکی از غلطهای رایج در نوشته های امروزی و بویژه مطبوعات، ناآگاهی از جایگاه واقعی «را»ی مفعول است، معمولاً در چنین مواردی، این نشانه از جای واقعی خود دور شده، متممهای دیگر جزء مفعول قرار می گیرد. به این نمونه ها بنگریم: 43) «نخستین رمان شارلوت برونته به نام پروفسور را نخست همۀ ناشران رد کردند». چنان که می دانیم «رد کردند» فعل متعدی جمله است و آنچه رد [کرده] شده نخستین رمان شارلوت برونته است. نشانۀ مفعول باید درست در کنار مفعول واقع شود اما در این جمله پس از بدل مفعول واقع شده. 44) «ما این مقاومت در برابر نو و جدید و چسبیدن با شدت و حدت به کهن و قدیمی را ملاحظه می کنیم». (100) آنچه ملاحظه [کرده] می شود «این مقاومت» و «چسبیدن» است و مفعولهای جمله. «با شدت و حدت» عبارت قیدی است و هرگز مضافٌ إلیه و صفت قرار نمی گیرد. نشانۀ مفعول درست پیش از فعل آمده و در نتیجه، «کهن و قدیمی» هم مفعول است و هم متمم فعل، یعنی دو نقش دستوری متفاوت دارد». جواد اسحاقیان، زبان ترجمه یا زبان یأجوج و مأجوج، فصلنامۀ مترجم، شماره های 21-22، بهار و تابستان 1375 هجری شمسی، صص 78-79.

آوردن فاعل در جملاتی که فعل مجهول دارند

آوردن فاعل در جملاتی که فعل مجهول دارند

«یکی از نمودهای زبان ترجمه، آوردن فاعل در جملاتی است که فعل مجهول دارند؛ خطایی که متأسفانه در بسیاری از ترجمه ها می توان یافت. در زبان انگلیسی، ساختار نحوی به گونه ای است که جمع فاعل و فعل مجهول را بر می تابد. در زبان فارسی چنین هنجاری به کلی مردود است؛ زیرا اگر فاعل فعل مشخص است، فعلش نمی تواند مجهول باشد و برعکس. جمع فاعل و فعل مجهول در زبان فارسی مانع دارد (مانعة الجمعند). 40) «ارتباط با مردم و عامه به وسیلۀ منتقد حفظ می شد». (46) که در زبان فارسی باید نوشت: منتقد عامل ارتباط شاعر و اثر ادبی با مردم بود و یا منتقد میان نویسنده و مردم نقش میانجی داشت. 41) «این نقش دیگر به وسیلۀ منتقد بازی نمی شود». (82) که باید نوشت: منقد دیگر چنین نقشی ندارد (چنین نقشی بازی نمی کند.) 42) «هنر همیشه به وسیلۀ هنرمند به انحطاط کشیده می شود». (84) که باید گفت: هنرمند است که هنر را به تباهی می کشد». جواد اسحاقیان، زبان ترجمه یا زبان یأجوج و مأجوج، فصلنامۀ مترجم، شماره های 21-22، بهار و تابستان 1375 هجری شمسی، ص 78.

جایگاه قرار گرفتن بند موصولی از حیث بیان خبر مهم یا اطلاع نو

جایگاه قرار گرفتن بند موصولی از حیث بیان خبر مهم یا اطلاع نو

«در مورد دو جملۀ شبیه به هم زیر نیز می توان تفاوت ها را نشان داد. در این جملات بند موصولی «که الزامی نیست» طولانی نیست، اما محل قرار گرفتن آن دو معنای متفاوت القا می کند. هر چه به انتهای جمله نزدیک می شویم احتمال قرار گرفتن بخش نو یا خبر جمله افزایش پیدا می کند. جملۀ (2) الف «تصویب کرد» را به عنوان خبر مهم یا اطلاع نو قرار داده است، اما در جملۀ (2) ب که از تلویزیون پخش شده است، خبر مهم یا اطلاع نو «الزامی نبودن قطعنامه» است. پس درست است که این دو ساخت به هم شبیه هستند، اما در نوع اطلاعی که می دهند تفاوت دارند. (2) الف. خبرگزاری آسوشیتدپرس هم در گزارشی نوشت آژانش قطعنامۀ متعادل تری در خصوص ایران که الزامی نیست تصویب کرد. ب. خبرگزاری آسوشیتدپرس هم در گزارشی نوشت آژانس قطعنامۀ متعادل تری در خصوص ایران تصویب کرد که الزامی نیست». محمد راسخ مهند، ادامۀ بحث «ویرایش و دستور زبان»، نامۀ فرهنگستان، شمارۀ 67، سال 1398 هجری شمسی، ص 143.

جا به جایی بندهای موصولی برای تسهیل پردازش

جا به جایی بندهای موصولی برای تسهیل پردازش

«یکی از مباحثی که مورد توجه ویراستاران نیز بوده است (صلح جو 1397)، مبحث خروج بند موصولی است. در جملات زیر، دو ساخت شبیه به هم وجود دارد. جملۀ (1) الف حالتی است که بند موصولی نزدیک هستۀ خود قرار دارد، اما در جملۀ (1) ب بند موصولی اصطلاحاً خارج شده و به انتهای جمله رفته است. (1) الف. او فرشی را که از عموی مادرش پارسال به قیمت خیلی کم و از روی بی میلی خریده بود فروخت. ب. او فرشی را فروخت که از عمومی مادرش پارسال به قیمت خیلی کم و از روی بی میلی خریده بود. ویراستار از بین این دو جمله کدام را انتخاب می کند؟ از نظر پردازشی، قواعد دستور زبان می گوید که جملۀ دوم برای پردازش ساده تر است، زیرا بند موصولی طولانی وسط جمله باعث می شود درک سخت شود (راسخ مهند 1396، فصل 6). زبان فارسی امکانی دارد که برای تسهیل پردازش بندهای موصولی طولانی را جا به جا می کند». محمد راسخ مهند، ادامۀ بحث «ویرایش و دستور زبان»، نامۀ فرهگستان، شمارۀ 67، سال 1398 هجری شمسی، ص 142.

زبان حال دنیا در مثنوی مولانا

زبان حال دنیا در مثنوی مولانا

«[...] در تقریر مولانا در جهان دو بانگ مجال انعکاس دارد که هر دو زبان حال اوست از آن جمله یک بانگ اتقیا را بیدار می کند و آن دیگر اشقیا را به ضلال و خطا می کشاند. به اینها دنیا بانگ می زند که من زندگی نقدم، حاضر و ظاهرم، در باب من تردید و شبهه ای که در مورد هر چه نسیه هست وجود دارد محل ندارد، به آنها با زبان حال می گوید فریب ظاهرم را مخورید، به فرجام کار بنگرید و در این آینه از اول نقش آخر را مشاهده نمایید. البته عارف مؤمن که این زبان مرموز را فهم می کند دل به دنیا در نمی بندد و چون فساد و تباهی دنیا را می بیند بی ثباتی آن را از نظر دور نمی دارد و بدین سبب از آفات آن در امان می ماند». مرحوم دکتر عبدالحسین زرین کوب، بحر در کوزه: نقد و تفسیر قصه ها و تمثیلات مثنوی، انتشارات علمی، چاپ دوازدهم: 1386 هجری شمسی، ص 249.

سالک راه حق از هیاهوی مخالفان نمی اندیشد ...

سالک راه حق از هیاهوی مخالفان نمی اندیشد ...

«[...] در تقریر این معنی که سالک راه حق از هیاهوی مخالفان نمی اندیشد و هرگز اجازه نمی دهد غوغای عوام صفای وقت او را مکدر دارد، از حال آب خوردن اسب و صفیر زدن رایض تمثیل می آورد که هر چند اصل آن بر تجربۀ حیات عادی و امثال عوام مبتنی است در کلام حکیم سنایی هم هست و از اینکه مولانا نیز آن را به گفت و پند «آن حکیم» منسوب می دارد پیداست که مأخذ او دیوان سنایی است. به هر حال مولانا در ضمن آن نشان می دهد که سالک نباید از سرزنش مدعیان و از ردّ و قبول خلق بیندیشد، باید آنچه را شیوۀ کار اوست دنبال کند و بگذارد تا بیهده گویان هر ژاژ که می خواهند بخایند. در این تمثیل کرّه اسب با مادرش به آب خوردن ایستاده اند، مادر آب می خورد اما کرّه از بانگ صفیری که رایضان می زنند می رمد و سر از آبشخور بیرون می آورد. بالاخره مادر می پرسد که هر لحظه از آب خوردن باز می ایستی سبب چیست؟ کرّه می گوید این گروه صفیر می زنند و من از صدای آنها به بیم می افتم و از جا در می روم. مادر جواب می دهد که تا جهان بوده است از این کارفزایان بوده اند، تو باری کار خویش کن بگذار آنها ریش خود را برکنند و با این سر و صداها دل خویش خوش دارند. کدام تمثیلی بهتر از این می تواند مخاطب مثنوی را که اهل علم بحثی و برهان جدلی نیست متقاعد کند که در راه حق به طعن و دق که خلق عام می کنند نباید اهمیت داد از آنکه رهروان طریق راست - گوش فا بانگ سگان کی کرده اند؟». مرحوم دکتر عبدالحسین زرین کوب، بحر در کوزه: نقد و تفسیر قصه ها و تمثیلات مثنوی، انتشارات علمی، چاپ دوازدهم: 1386 هجری شمسی، صص 217-218.

تشویش زوال نعمت

تشویش زوال نعمت

«تمثیل گاو و جزیرۀ پرنعمت که نیز از امثال عامیانه مأخوذ به نظر می رسد حال کسانی را تقریر می کند که دایم بر زوال نعمت می لرزند و از سبب ضعف توکل و غلبۀ حرص پیوسته در تشویش زوال نعمت به سر می برند. تمثیل در باب گاوی است فربه و خوشخور که صبح تا شب در یک جزیرۀ پرنعمت می چرد و می خورد و سیر و پروار می شود اما شب تا صبح از دغدغۀ آنکه شاید فردا چیزی برای خوردن نیابد غصه می خورد و مثل مو لاغر می شود و با آنکه صبح باز دشت جزیره را سرسبز و آکنده از علف می یابد همچنان هر شب در تشویش به سر می برد و هیچ نمی اندیشد که چندین سال از این سبزه ها می خورد و هیچ از آن نمی کاهد و جایی برای دلنگرانی ندارد. هر چند اصل قصه از حکمت عامیانه مأخوذ است در کلام عطار هم سابقه دارد و مولانا در تفسیر آن خاطرنشان می سازد که در مقام تأویل - نفس آن گاوست و آن دشت این جهان». مرحوم دکتر عبدالحسین زرین کوب، بحر در کوزه: نقد و تفسیر قصه ها و تمثیلات مثنوی، انتشارات علمی، چاپ دوازدهم: 1386 هجری شمسی، ص 216.

تفاوت درجات ادراک اهل معرفت ...

تفاوت درجات ادراک اهل معرفت ...

«[...] تفاوت درجات ادراک اهل معرفت را مولانا در تمثیل موری چند که بر کاغذ می روند تصویر می کند و ضمن آن نشان می دهد که مراتب ادراک در اشخاص تفاوت دارد، چنانکه یک مور چون قلم را بر کاغذ می بیند می پندارد آن نقشها که بر کاغذ ظاهر است جز کار قلم نیست، مور دیگر که دوربین تر به نظر می آید چون این را می شنود می گوید آنکه این نقشها می پردازد قلم نیست انگشت است که آن را به حرکت در می آورد، مور سوم می گوید انگشت لاغر چه قدرت دارد؟ آنکه این نقش می کند بازوست. همچنین هر موری بر حسب ادراک خویش مرتبۀ بالاتر را نشان می دهد تا مهتر موران که فطن تر می نماید می گوید این هنر به جسم و صورت ربطی ندارد آنچه این نقشها را می پردازد جز جان و عقل نیست. معهذا این مور با همۀ فطانت که دارد این را نمی داند که آن جان و عقل هم اگر تربیت و تصرف خداوند نباشد جز جمادی نیست و اگر خداوند یک لحظه عنایت خویش را از عقل و جان باز گیرد - عقل زیرک ابلهی ها می کند. تمثیل موران نشان می دهد که فهم علل و اسباب در نزد اشخاص بر حسب تفاوت ادراک آنها فرق می کند. بعضی جز اسباب نزدیک را نمی بینند، برخی به اسباب بعید هم راه می برند، و معدودی هستند که آنچه را در پایان سلسلۀ علل و در واقع در ماورای عالم اسباب است درک می کنند. مأخذ تمثیل ظاهراً غزالی است که عالِم طبیعی و منجم را به آن مورچه ها تشبیه می کند که بر کاغذ می روند. آنکه نقش را از قلم می پندارد عالِم طبیعی است که از محرکات و اسباب ماورای محسوس خبر ندارد، و آنکو نقش را منسوب به انگشت می کند مثال منجم است که می پندارد طبایع مسخر کواکب هستند، و پیداست که آنچه عارف در ماورای اسباب می نگرد دستیاب منجم و عالِم طبیعی نیست». مرحوم دکتر عبدالحسین زرین کوب، بحر در کوزه: نقد و تفسیر قصه ها و تمثیلات مثنوی، انتشارات علمی، چاپ دوازدهم: 1386 هجری شمسی، صص 214-215.

خواه زنده باشی خواه مرده همه جا با تو هستم ...

خواه زنده باشی خواه مرده همه جا با تو هستم ...

«یک تمثیل دیگر که زندگی و مرگ انسان را تصویر می کند در مثنوی مأخوذ از روایتی می نماید که در المستدرک حاکم به عنوانِ حدیث مذکور است و به موجب آن مَثَل مؤمن با مرگ همچون داستان مردی است که سه تن دوستان دارد: یک دوست عبارت از مال و ملک اوست، به او می گوید تا زنده ای از آنِ تو هستم، هر چه خواهی از من برگیر و هر چه خواهی فروگذار؛ آن دیگر که خویش و اهل اوست می گوید در زندگی با تو هستم و در مرگ ترا بر می گیرم و در گور می گذارم؛ اما آن سوم که عمل اوست می گوید در زندگی با توام، در گور نیز با تو درآیم و هم با تو از آن برایم و بدین گونه خواه زنده باشی خواه مرده همه جا با تو هستم. البته لفظ حدیث با پاره ای تفاوتها در مآخذ دیگر هم هست و صورت دیگری از آن که با تفاوتهای جزئی در صحیح بخاری و صحیح مسلم نیز آمده است می گوید: سه چیز در پی مرده می رود، از آن جمله دو چیز باز می گردد و یکی با وی می ماند. اهل و مال و عمل هر سه در پی وی می روند، مال و اهل وی باز می گردند، اما عمل با وی باقی می ماند. صورت دیگری هم از مضمون حدیث در خود مثنوی هست که مولانا آن را تفسیر می کند و قول مصطفی می خواند: ترا از قرینی که زنده به همراه تو در گور دفن گردد چاره نیست. اگر این قرین تو کریم باشد ترا اکرام خواهد کرد، و اگر لئیم باشد فرو خواهد گذاشت. این قرین تو عمل توست تا توانی در اصلاح آن بکوش». مرحوم دکتر عبدالحسین زرین کوب، بحر در کوزه: نقد و تفسیر قصه ها و تمثیلات مثنوی، انتشارات علمی، چاپ دوازدهم: 1386 هجری شمسی، صص 205-206.

اجتناب از مالیات

اجتناب از مالیات

Tax Avoidance

در حالی که اصطلاح «فرار مالیاتی» در حقوق مالیات ستانی بر یک رفتار مجرمانه دلالت دارد، دانشواژۀ «اجتناب از مالیات» معنایی دیگر را افاده می کند، و فضایی دیگر را در ذهن متخصصان امر ترسیم. اجتناب از مالیات، توسل به طرق و وسایل قانونی و مشروع برای تعویق پرداخت مالیات، یا پرهیز از پرداخت مالیات، و یا کاهش میزان مالیات پرداختی است. باید انصاف داد که مرز مویین و ظریفی بین «فرار مالیاتی» به عنوان یک رفتار مجرمانه، و «اجتناب از مالیات» به عنوان یک رفتار مشروع و قانونی برقرار است که ترسیم مرز و تشخیص مصادیق آن دو را در عمل بسی دشوار می سازد. راست است که اجتناب از مالیات جرم نیست، و از این حیث با فرار مالیاتی متفاوت است، اما باید دانست دولت ها به کمک تمهیدات گوناگون می کوشند مانع اشخاص مکلف به پرداخت مالیات از توسل به طرق و وسایل اجتناب از پرداخت مالیات شوند، و از آن پیشگیری کنند.

فرار مالیاتی

فرار مالیاتی

Tax Evasion

فرار مالیاتی که امروزه در قوانین موضوعۀ بسیاری از کشورها با احصای عناصر مادی و معنوی جرم، جرم انگاشته شده است، عبارت است از کاهش میزان مالیات پرداختی با توسل به وسایل و طرق غیرقانونی؛ عملیات مجرمانه ای که معمولاً مشتمل بر عدم افشای متقلبانه یا فریب و اغفال عامدانه است. در کنار اصطلاح «فرار مالیاتی» که کاستن از میزان مالیات پرداختی با توسل به وسایل و طرق غیرقانونی و متقلبانه است، اصطلاح دیگری تحت عنوان «اجتناب از مالیات» در حقوق مالیات ستانی مورد مطالعه است. در مقام تعریف «اجتناب از مالیات» گفته شده است که اجتناب از مالیات «تعویق پرداخت مالیات، اجتناب از پرداخت مالیات، یا کاهش میزان مالیات پرداختی با توسل به وسایل قانونی و مشروع» است. باری، در ایران مادۀ 274 الحاقی قانون مالیات های مستقیم مصوّب 1366 هجری شمسی که در سال 1394 به این قانون افزوده شد، رکن قانونی جرم فرار مالیاتی را تشکیل می دهد. مادۀ 276 الحاقی همین قانون نیز حکم «معاونت» در ارتکاب این جرم را مشخص می سازد.

انبار گمرکی اختصاصی

انبار گمرکی اختصاصی

Private Customs Warehouse

با توجه به اینکه قواعد و مقررات حاکم بر «انبار گمرکی اختصاصی» متفاوت با «انبار عمومی گمرکی و سردخانه های عمومی» است، لذا به درستی معمول است که در قوانین و مقررات گمرکی کشورها به تعریف این اصطلاح پرداخته شده، و رژیم حقوقی ویژه ای برای انبارهای گمرکی اختصاصی و آیین انبارداری گمرکی اختصاصی مقرر شده است. در ایران، پس از اینکه بند (ت) مادۀ 1 قانون امور گمرکی مصوّب 1390 هجری شمسی، به تلویح به تقسیم انبارهای گمرکی عمومی و انبارهای گمرکی اختصاصی اشارت می کند، آن گاه مادۀ 27 قانون از اصطلاح «انبار گمرکی اختصاصی» چنین تعریفی به دست می دهد: «منظور از انبار اختصاصی [گمرکی] انباری است خارج از انبارهای [عمومی] گمرکی که کالای گمرک نشده متعلّق به شخص خاص با شرایط مقرر در این فصل در آن نگهداری می شود. صاحب کالا می تواند کالای گمرک نشدۀ متعلق به خود را به منظور انجام یا اتمام تشریفات گمرکی در انبار اختصاصی تحت نظارت نزدیک ترین گمرک طبق شرایط مقرر در این فصل نگهداری نماید». مدلول تبصرۀ همین ماده و سایر مقررات این قانون و آیین نامۀ اجرایی قانون امور گمرکی مصوّب 1391 هجری شمسی، جملگی از حکومت رژیم حقوقی خاصی بر آیین انبارداری گمرکی اختصاصی حکایت دارند که این رژیم باید در جای خود مطالعه بشود.

انبار گمرکی

انبار گمرکی

Customs Warehouse

در قوانین و مقررات راجع به امور گمرکی کشورهای جهان، برای انبارهای گمرکی و انبارداری گمرکی أحکام و مقررات ویژه ای وضع شده است؛ و لذا، به مناسبت آثار حقوقی ای که بر این اصطلاح مترتب است، پاره ای از این قوانین و مقررات به تعریف این اصطلاح نیز پرداخته اند. در ایران، وفق مادۀ 23 قانون امور گمرکی مصوّب 1390 هجری شمسی: «منظور از انبارهای گمرکی اعم از انبار مسقف، غیرمسقف، و محوطه، اماکنی است که برای نگهداری کالاهای ورودی و صدوری تأسیس و توسط مراجع تحویل گیرنده کالا اداره می شود. هر جا ضرورت های تجاری ایجاب نماید گمرک اجازۀ تأسیس این انبارها را صادر و ترتیبات کنترل های گمرکی را تعیین می نماید. مراجع تحویل گیرندۀ کالا ملزم اند مفاد این قانون را رعایت نمایند». شایان ذکر است، اصطلاح «اماکن گمرکی» به شرح تعریفی که از آن در بند (ت) مادۀ 1 همان قانون شده است، معنایی عام تر از «انبار گمرکی» دارد، و انبار گمرکی تنها یک قسم از اماکن گمرکی، در کنار سایر أقسام آن است.

آیین و روش انبارداری گمرکی

آیین و روش انبارداری گمرکی

Customs Warehousing Procedure

آیین و روش انبارداری گمرکی، عبارت از آیین و روشی است که به موجب آن کالا جهت جری تشریفات گمرکی یا کنترل های گمرکی برای مدتی در بنا یا مکانی انبارش و نگهداری می شود، و نیز قواعد و مقرراتی که این مهم را تنظیم می کنند. مقصد و مقصود اصلی از انباداری گمرکی، انبارش و نگهداری کالا در انبار گمرکی، به شکل تغییر داده نشده در طیّ مدت انبارش، است. در حقیقت، هدف اصلی از انبارداری گمرکی همین مطلب است که کالا در آنجا بدون تغییر نگهداری شود. امّا با وجود این، آیین و روش انبارداری گمرکی ممکن است اجازه دهد که کالا در انبار گمرکی اشکال معمول جابجایی در محوطۀ انبار و ضفط و رفط را به خود ببیند، به طور موقت از انبار خارج شود یا پردازش ها و فراوری هایی بر آن کالا انجام شود.

انبارداری گمرکی

انبارداری گمرکی

Customs Warehousing

در مقام جری تشریفات گمرکی، چه بسا نیاز افتد که کالای موضوع تشریفات گمرکی مدتی در انبار نگهداری شود. لذا، در قوانین و مقررات گمرکی هر کشوری، أحکامی در خصوص آیین و روش انبارداری گمرکی وضع شده است. به طور خلاصه، به موجب آیین و روش انبارداری گمرکی، کالای موضوع تشریفات گمرکی ممکن است در ابنیه یا سایر اماکنی که برای این انجام این آیین توسط مراجع گمرکی اجازه داده شده، تحت نظارت گمرک نگهداری شود. انبارهای گمرکی ممکن است به دو دسته شامل «انبارهای گمرکی عمومی» و «انبارهای گمرکی اختصاصی» تقسیم شود. چنانکه از نام آن پیداست، «انبار عمومی گمرکی» آن قسم انبار گمرکی ای است که در اختیار هر شخصی برای استفاده در جهت انبارداری گمرکی کالا باشد. برعکس، «انبار گمرکی اختصاصی»، آن انباری است که جهت انبارش گمرکی کالا توسط خصوص شخص دارندۀ مجوز انبارداری گمرکی مورد استفاده واقع شود، و امکان استفادۀ عموم اشخاص از آن بنا یا مکان جهت انبارداری گمرکی منتفی است.

خروج موضوع «اهلیت متعاملین» از شمول قانون حاکم بر قرارداد

خروج موضوع «اهلیت متعاملین» از شمول قانون حاکم بر قرارداد

چنانکه می دانیم، «اهلیت متعاملین» یکی از ارکان عقود، یا به تعبیر قانون مدنی یکی از شرایط اساسی صحت عقد است. با این حال، اهلیت را به طور معمول در دستۀ ارتباطی «احوال شخصیه» یا ملحق به این دستۀ ارتباطی طبقه بندی می کنند، و آن را تحت شمول قاعدۀ حل تعارض ویژۀ احوال شخصیه قرار می دهند؛ و لذا، در مباحث حقوق تعارض قوانین، «اهلیت» دستۀ ارتباطی جدا و سوای از دستۀ ارتباطی «احوال عینیه»، خصوصاً در اینجا دستۀ ارتباطی «عقود و ایقاعات» دارد، و قاعدۀ حل تعارض هر یک از این دو دستۀ ارتباطی متفاوت با یکدیگر تعیین می شود. جالب است به این نکته اشاره کنیم که نه تنها در قانون مدنی ایران ضمن مادۀ 7 خود، بلکه در پاره ای از اسناد حقوقی معتبر بین المللی هم مسائل راجع به اهلیت و حجر متعاملین از شمول قانون حاکم بر قرارداد خارج گردانیده شده است. در ایران، این معنا را می توان از کنار هم قرار دادن مادۀ 7 و مادۀ 968 قانون مدنی به خوبی دریافت. در سطح بین المللی، «اصول قراردادهای تجاری بین المللی اونیدروا، نسخۀ سال 2016 میلادی»، به عنوان یکی از معتبرترین اسناد بین المللی حقوق نرم در حوزۀ قراردادهای تجاری بین المللی نیز همین موضع را اختیار کرده است. مادۀ 3.1.1 این اصول که ذیل بخش «مقررات عمومی» درج شده است، بالصراحه مسائل مربوط به اهلیت و حجر متعاملین را از شمول این اصول خارج دانسته است.

شرط تعجیل

شرط تعجیل

Acceleration Clause

اصطلاح «شرط تعجیل»، یا به تعابیر دیگر، «شرط حلول أجل» یا «شرط حالّ شدن سررسید بدهی» که در قراردادهای اعطای وام و تسهیلات کراراً دیده می شود، به شرطی گفته می شود که در این گونه قراردادها درج می شود، و به موجب آن مقرر می شود در صورت عدم تأدیه یا تأخیر در تأدیۀ یک یا چند قسط معین از اقساط وام یا تسهیلات، کل اقساط باقی ماندۀ وام یا تسهیلات، طبق مفاد تراضی، خود به خود یا با اعلام ارادۀ وام دهنده یا تسهیلات دهنده، حالّ می گردد، چندان که وام دهنده یا تسهیلات دهنده حق می یابد کل اقساط باقی ماندۀ آن وام یا تسهیلات را «حالّ شده» تلقی کند، و یکجا مورد مطالبه و وصول قرار دهد. شایان ذکر است، در زبان عربی کلمۀ «تعجیل» که از مادۀ «عجل» است و به باب «تفعیل» برده شده است، متضاد کلمۀ «تأجیل» است که از مادۀ «اجل» می باشد. کلمۀ «تعجیل» به معنای «حالّ و فاقد مدت گردیدن» است، در حالی که کلمۀ «تأجیل» به معنای «مدت دار شدن» است. باری، شرط تعجیل یک سازکار ضمانت اجرایی است که به هدف وادار کردن و تحریض وام گیرنده یا تسهیلات گیرنده در ایفای صحیح و کامل و به موقع تعهد بازپرداخت خود مورد استفاده واقع می شود.

احمقی قهر خداست ...

احمقی قهر خداست ...

«داستان فرار عیسی به کوه نیز از این گونه است و وقتی وی را در آن حال ترس و فرار می بینند چون از وی می پرسند کدام خوف و خطر وی را بدان هول و گریز وا می دارد، جواب می دهد که از دست احمق می گریزد، چرا که احمقی قهر خداست و آن کس را که بدان مبتلاست با هیچ اسم اعظم و هیچ افسون دعایی نمی توان شفا داد. مولانا اینجا خاطرنشان می کند که البته عیسی از خشم خدا ایمن است، این قول وی از باب تعلیم است و می خواهد نشان دهد که هر کس مدعی کذاب را از اولیای حق باز نمی شناسد احمق است و هیچ چیز نمی تواند مایۀ نجات او گردد». مرحوم دکتر عبدالحسین زرین کوب، بحر در کوزه: نقد و تفسیر قصه ها و تمثیلات مثنوی، انتشارات علمی، چاپ دوازدهم: 1386 هجری شمسی، ص 74.

برو و خویشتن را بفروش تا از زیان رهایی یابی ...

برو و خویشتن را بفروش تا از زیان رهایی یابی ...

«قصۀ آن مرد هم که به اصرار و الحاح از تلقین موسی زبان طیور و بهایم آموخت تقریری از این معنی است که هر کس نمی خواهد تن به مصیبتی در دهد بسا که به معصیتی گرفتار می آید، و آنجا که انسان می کوشد تا مال خویش را از آفت دور دارد بسا که جان خود را معروض آفت می سازد. در قصۀ مثنوی هم، این مرد که زبان حیوانات را از تلقین موسی تلقی می کند یک روز از آنچه خروس خانه اش به سگ خانه می گوید در می یابد که اسب وی سقط خواهد شد، از این رو اسب را می فروشد و از این زیان می رهد. روز دیگر باز می شنود که استرش خواهد مرد، آن را هم عرضۀ بیع می کند و زیان تلف شدنش را به گردن دیگر کس می اندازد. بار دیگر خروس می گوید این بار غلام خواجه خواهد مرد، و مرد با فروش او باز مال خود را از زیان می رهاند. بالاخره خروس به سگ می گوید که این خواجه مال خود را از زیان رهانید اما خون خویش به باد داد، چرا که یک زیانش مایۀ دفع زیانهای دیگر می شد و او چون از هر زیانی جَست این بار قضای حق جان او را به زیان خواهد برد. مرد که سخت به بیم می افتد نزد موسی می آید و از وی در می خواهد تا در دفع این قضا دعا کند و موسی که از سرّ حالش خبر دارد می گوید این بار برو و خویشتن را بفروش تا از زیان رهایی یابی. با تضرع و الحاح مرد، موسی دعا می کند تا وی این بار ایمان خویش را از زیان نجات دهد، از آنکه مرگ او را هیچ دعایی نمی تواند دفع کند. در عین حال قصۀ او نشان می دهد که هر دلی قابل اسرار نیست». مرحوم دکتر عبدالحسین زرین کوب، بحر در کوزه: نقد و تفسیر قصه ها و تمثیلات مثنوی، انتشارات علمی، چاپ دوازدهم: 1386 هجری شمسی، صص 69-70.

ریاض حُسن ربانی

ریاض حُسن ربانی

«داستان حجرۀ زلیخا که در مثنوی و عطار به دو شکل مختلف نقل می شود نمونه ای از این لطایف عرفانی را عرضه می کند. بر وفق روایت عطار، زلیخا صورت یوسف را بر در و دیوار حجره نقش می کند تا وی همه جا صورت خود را مشاهده نماید. در اشارت مثنوی زلیخا همه جا فقط صورت خود را می نگارد تا یوسف به هر سو نظر کند هیچ جا جز روی او را در نظر نیارد. هر دو حکایت ناظر به این نکته است که عشق اقتضای یکسونگری دارد و اثنینیت را نمی پذیرد. مولانا و عطار به طور ضمنی نشان می دهند که حق در همه چیز و از همه چیز جلوه گری دارد، و خداوند همۀ عالم را مظهر آیات خویش می دارد تا آنها که دیدۀ روشن دارند به هر یک از مظاهر اسماء وی بنگرند - از ریاض حسن ربانی چرند». مرحوم دکتر عبدالحسین زرین کوب، بحر در کوزه: نقد و تفسیر قصه ها و تمثیلات مثنوی، انتشارات علمی، چاپ دوازدهم: 1386 هجری شمسی، ص 57.

لابه و گریۀ زمین

لابه و گریۀ زمین

«در داستان خلقت جسم آدم، وقتی خداوند جبرئیل را می فرستد تا مشتی خاک از زمین گرد آرد، خاک که از ماجرا بویی برده بود با لابه و تضرع از این فرشته در می خواهد تا وی را معاف دارد و در کشاکشهای تکلیف و خطر که قبول نقش و قالب انسانی آن را بر وی الزام می کند نیندازد. چون جبرئیل دست خالی به درگاه عزت باز می گردد خداوند میکائیل را می فرستد، و او نیز با لابه و گریۀ زمین مواجه می گردد و به درگاه رب باز می گردد - خالی از مقصود دست و آستین. این بار خداوند اسرافیل را گسیل می دارد و زمین باز ناله و حنین می آغازد و از این فرشتۀ مقرب با صدگونه التماس و چاپلوسی در می خواهد تا بر وی رحمت آرد و از تقلیب وی درگذرد. چون اسرافیل هم بی حصول مقصود باز می گردد خداوند عزرائیل را می فرستد، و او بی آنکه در مقابل سوگند و نفیر تضرع آمیز خاک تزلزل و تردید بیابد، با آنکه در دل نسبت به خاک احساس ترحم دارد، فرمان حق را بی هیچ رحم و تأمل اجرا می کند، و اینجاست که خداوند وی را ستانندۀ جان خلقان و قابض ارواح آنها می سازد». مرحوم دکتر عبدالحسین زرین کوب، بحر در کوزه: نقد و تفسیر قصه ها و تمثیلات مثنوی، انتشارات علمی، چاپ دوازدهم: 1386 هجری شمسی، ص 44.

طی مراتب تکامل وجودی

طی مراتب تکامل وجودی

«در طی این تکامل وجودی عبور به مرتبۀ عالی برای آنچه در مرتبۀ دانی است همواره نوعی مرگ از عالم قبلی را با ولادت در عالم بعدی همراه دارد، و در دنبال این توالی مرگ و ولادت که رمزی از خلقت و معاد هم هست دایم جماد به نبات، نبات به حیوان، حیوان به انسان، و انسان به ماورای آن تحول می یابد. تا وقتی حلق حیوان بریده نشود ولادت در عالم انسانی برایش حاصل نمی آید، و تا وقتی انسان از حیات انسانی نمیرد به حیات الهی راه نمی برد. دانۀ گندم فقط وقتی نان شد می تواند تبدیل به انسان و جزو وجود وی گردد. نخودی هم که در دیگ کدبانو می جوشد برای آن است که از مرتبۀ وجودی خویش عبور کند و جزو وجود انسان گردد، گویی سیر او در عالم جماد و نبات هم فقط برای آن بوده است که وی را آمادۀ نیل باین کمال نماید. چنانکه انسان نیز مثل او تا در دیگ تن محنتِ آتشها و ابتلاها را نیازماید به کمال ممکن خویش دست نمی یابد». مرحوم دکتر عبدالحسین زرین کوب، بحر در کوزه: نقد و تفسیر قصه ها و تمثیلات مثنوی، انتشارات علمی، چاپ دوازدهم: 1386 هجری شمسی، ص 25.

دو یا چندپارگی قانون حاکم

دو یا چندپارگی قانون حاکم

Dépeçage

در حقوق بین الملل خصوصی - یا به تعبیر دقیق تر - در حقوق تعارض قوانین در مکان، دپساژ یا همان «دو یا چندپارگی و تجزیۀ قانون حاکم» به حالتی گفته می شود که بخشی از یک قرارداد بین المللی (یا موضوع دیگر داخل در سایر دسته های ارتباط) تحت حاکمیت حقوق یک کشور، و بخشی دیگر از همان قرارداد (یا موضوع دیگر داخل در سایر دسته های ارتباط)، تابع نظام حقوقی کشور دیگری باشد. در قواعد حل تعارض مندرج در قانون مدنی ایران نمونه ای از این حالت را شاهدیم. در حالی که «اهلیت طرفین» وفق مادۀ 190 قانون مدنی ایران، یکی از شرایط اساسی صحت معاملات است، طبق مادۀ 7 همان قانون، اتباع بیگانه ای که فی المثل در ایران معامله نمایند از حیث مسائل راجع به اهلیت تابع قانون دولت متبوع خود خواهند بود. حال ممکن است قانون حاکم بر انعقاد قرارداد، قانونی غیر از قانون حاکم بر اهلیت آن طرف معامله باشد. در عین حال، مادۀ 968 قانون مدنی نیز تعهدات ناشی از عقود را تابع قانون محل وقوع عقد می داند. به هر روی، اصطلاح دپساژ که اصالتاً لفظی فرانسوی است، عیناً وارد زبان انگلیسی نیز شده است، و نباید پنداشت که حالت دپساژ فقط در مورد اعمال حقوقی و قراردادها ممکن است مصداق یابد، بلکه بروز آن در خصوص سایر دسته های ارتباط که در حقوق تعارض قوانین در مکان مورد مطالعه است، نیز متصوّر است.

نسبت پرداخت «حق بیمه» با تشکیل قرارداد بیمه

نسبت پرداخت «حق بیمه» با تشکیل قرارداد بیمه

مؤوسسات بیمه، وقتی با حادثۀ خسارت باری مواجه می شوند که در بیمه نامه تحت پوشش بیمه اعلام شده است، یکی از مستمسک هایی که ممکن است برای نپرداختن غرامت بیمه بدان متوسل شوند، عدم تشکیل یا تمامیت قرارداد بیمه به علت نپرداختن «حق بیمه» توسط بیمه گذار است. لهذا، این سؤال مهم و بنیادین را در حقوق قراردادهای بیمۀ بازرگانی می توان مطرح ساخت که در حالت سکوت آیین نامۀ حاکم مصوّب شورای عالی بیمه، یا در حالت سکوت قرارداد بیمه نسبت به ارتباط حق بیمه با تشکیل یا انحلال قرارداد بیمه، آیا پرداخت حق بیمه مدخلیتی در تشکیل یا تمامیت قرارداد بیمه دارد؟ پرسش را بدین گونه نیز می توان طرح نمود: آیا پرداخت حق بیمه «رکن» یا «شرط» تحقق قرارداد بیمه به شمار می رود؟ به دیگر سخن، آیا پرداخت حق بیمه جزء سبب قرارداد بیمه است یا از مسبّبَات این قرارداد؟ آیا پرداخت حق بیمه جزو سبب سازندۀ عقد است یا از آثار عقد تشکیل یافته؟

ادامه نوشته